سرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س رَ) (اِ.) تسمه، دوال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س رَ) (اِ.) تسمه، دوال.
(س رُ) [ فر. ] (اِ.) ۱- خون آبکی. ۲- دارویی مایع حاوی مواد قندی یا ویتامینها یا سایر داروهای حیاتی که جهت جلوگیری از بیماری یا برای ادامه حیات از محفظهای شیشهای یا پلاستیکی به وسیله لوله پلاستیکی توسط سرنگ مخصوص از طریق سرخ رگ به بدن بیمار تزریق میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرم . [ س َ ] (اِ) کنگر و آن رستنیی بود که برگش خاردار است و آن را پزند و با ماست خورند و بعربی حرشف خوانند. (برهان ) (از آنندراج ).به لغت شیرازی اسم فشاع است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
سرم . [ س َ رَ ] (ع اِ)درد کون . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سرم .[ س َ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان سگ را زجر کنند، فیقال : سَرْماً سَرْماً. (آنندراج ) (منتهی الارب ).