سرمق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرمق . [ س َ م َ ] (اِخ ) شهری است در فارس در بلوک اصطخر. (از معجم البلدان ). شهری است به اصطخر. (منتهی الارب ). شهرکی کوچک است و ناحیتی است همه احوال آن همچنان اقلید است . اما زردآلو است آنجا که در همه ٔ جهان مانند آن نباشد به شیرینی و نیکویی و زردآلو کشته از آنجا به همه جایی برند و آبادان است . (فارسنامه ٔابن البلخی ص ١٢٤). رجوع به نزهةالقلوب ص ١٢٢ شود.
سرمق . [ س َ م َ ] (معرب، اِ) معرب سرمه، نام تره که آن را به هندی بتهوا گویند. (غیاث ) (آنندراج ). شرنگ و آن گیاهی است پهن برگ، خوردن دو درهم تخم سائیده ٔ آن سه هفته تریاق است مر استسقا را و اکثار آن مورث هلاکت . (منتهی الارب ). معرب از سرمج فارسی و آن قطف است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). تعریب سرمک است . (شرفنامه ٔ منیری ). اسپاناخ . (الفاظ الادویه ). سرنگ . (مهذب الاسماء) : به دفع زهر به دانا نموده ای تریاق به نفع طبع به بیمار داده ای سرمق . انوری .