سرنگونسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرنگونسار. [س َ ن ِ گو ] (ص مرکب ) نگونسار. سرنگون : بدان را بهر جای سالار کرد خردمند را سرنگونسار کرد. فردوسی . ستمکاره را زنده بر دار کن دوپایش زبر سرنگونسار کن . فردوسی . سرنگونسار ز شرم و رو تیره ز گناه هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی . منوچهری . یک نیزه بر دهان آن کافر زد و او را سرنگونسار از اسب درافکند، زنگی جان بداد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). هر کجا در دل زمین موشی است سرنگونسار بر فلک میزد. انوری . اگر نه سرنگونسارستی این طشت لبالب بودی از خون دل من . خاقانی . از شرم پیاده روی و ترس خویش خود را سرنگونسار از کمر می انداخت . (جهانگشای جوینی ). هر یکی را او به گرزی می فکند سرنگونسار اندر اقدام سمند. مولوی .