سره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سره کردن . [ س َ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تفتیش کردن . نیکو بنگریستن : و عارض او را بنگریستی و حلیه و اسب او را و سلاح او را همه سره کردی و همه آلت او را نیکو نگاه کردی و بستودی و پسندیدی . پس سیصد درم بسختی و اندر کیسه کردی و بدو دادی . عمرو بستدی و اندر ساق موزه نهادی و گفتی الحمد ﷲ که ایزدتعالی مرا طاعت امیرالمؤمنین ارزانی داشت و مستحق ایادی او گردانید. (زین الاخبار گردیزی ). ◄ تجوید. (دهار) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ صاف کردن . پاک کردن : راست کن لفظ و استوار بگوی سره کن راه و پس دلیر بتاز. مسعودسعد (دیوان ص ٢٩١). رجوع به سره شود.