سرهنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرهنگ . [ س َ هََ ] (اِخ ) دهی از دهستان دیمچه بخش کتوند شهرستان شوشتر. دارای ١٠٠ تن سکنه . آب آن از چاه . محصول آن غلات . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
سرهنگ . [ س َ هََ ] (اِ مرکب )مبارز. (برهان ). پهلوان و مبارز. (آنندراج ). پهلوان . (غیاث ) : و این بوالعریان مردی عیار بود از سیستان و از سرهنگ شماران بود و غوغا یار او بود.(تاریخ سیستان ). عمرولیث نزدیک سرهنگان خراسان جمازه و نامه فرستاد که بطلب او روید. (تاریخ سیستان ). دهر با ما بدان ندارد پای مثلی زد لطیف آن سرهنگ . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٣٨). ◄ سردار و پیشرو لشکر و سپاه چه هنگ به معنی سپاه نیز آمده . (آنندراج ) (برهان ).سردار لشکر و پیشرو لشکر و هراول . (غیاث ). قائد. (مهذب الاسماء) : هر آنکس که او هست سرهنگ فش که باشد ورا مایه صد بارکش . فردوسی . نباید که از کارداران من ز سرهنگ و جنگی سواران من . فردوسی . گفتا که به میران و بسرهنگان مانی امروز کلاه و کمرت هست سزاوار. فرخی . بمصاف اندر کم گرد که از گرد سپاه زلف مشکین تو پر گرد شود ای سرهنگ . فرخی . و مثال داد جمله سرهنگان را تا از درگاه بدو صف بایستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣). از هر وثاق ده غلامی یک غلام سوار باشد و با سرهنگان رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٩). طاهر یکی از بزرگان سپاه خویش بازداشته بود... بفرمود تا آن سرهنگ را خلاصی دادند. (نوروزنامه ). به یکبار این چنین سرهنگ گشتی بلایی یا رب ای سرهنگ بابک . سوزنی . دست سلطان خرد بوسه زدم پای سرهنگ نگیرم پس از این . خاقانی . بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق گوید ای صاحب خراج هردو گیتی اندرآ. خاقانی . سر و سرهنگ میدان وفا را سپهسالار و سرخیل انبیا را. نظامی . سرهنگان پادشاه به سوابق فضل او معترف بودند و به شکر آن مرتهن . (گلستان سعدی ). آن شنیدم که صوفئی میکوفت زیر نعلین خویش میخی چند آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند. سعدی . ◄ کوتوال و وجه تسمیه آنکه سر به معنی سردار و امیر وهنگ به معنی سپاه . (غیاث ). نگاهبان قلعه : به درگاهش سپهبد بود ویرو چو سرهنگ سرایش بود شهرو. (ویس و رامین ). دو سرهنگ سرای محتشم نیز بخواست . (تاریخ بیهقی ). چهارصد مرد نوبتی که به دیگر ولایات سرهنگ گویند. (تاریخ طبرستان ). سلطان و ایاز هر دو همدست سرهنگ خراب و پاسبان مست . نظامی . ◄ مهتر. رئیس : ای زدوده سایه ٔ تو ز آینه ٔ فرهنگ رنگ بر خرد سرهنگ و فخر عالم و فرهنگ هنگ . کسائی . دهقان و خداونده ٔ این باغ رسول است سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان . ناصرخسرو. ◄ چاوش و شب گرد. (رشیدی ) : زمین بوسش فلک را تشنه کرده مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده . نظامی . ◄ نقیب و چوبدار. (غیاث ).
سرهنگ . [ س َ هََ ] (اِخ ) دهی از دهستان نسر بالا رخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه . دارای ٣٣٨ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات، بنشن و زعفران است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).