سره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سره . [ س َ رَ / رِ ] (ص، اِ) زر رایج تمام عیار باشد و نقیض قلب است که ناسره گویند. (برهان ) (جهانگیری ). سیم و زر قلب راناسره خوانند و پاک را سره . (آنندراج ) : زرگرفرونشاند کرف سیه به سیم من باز برفشاندم سیم سره به کرف . کسائی . جایی که خطر ندارد آنجا نه سیم سره نه زر کانی . ناصرخسرو. نقد سره ست عمر و جهان قلب بد مده نقد سره به قلب که ناید ترا سره . ناصرخسرو. نقدی سره از آن صره برداشتند. (کلیله و دمنه ). دین سره نقدی است به شیطان مده یاره ٔ فغفور به سگبان مده . نظامی . پیش ظاهربین چه قلب و چه سره او چه داند چیست اندر قوصره . مولوی . ◄ بقول اصمعی «سَرَق » نوعی از حریر، معرب «سره » پارسی است . (ابن درید) (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). شقه ٔ حریر سفید علم . (برهان ). شقه ٔ حریر سپید. (آنندراج ) (رشیدی ). ◄ به معنی اصل هم آمده چنانکه فرع را پایه خوانند. (برهان ). اصل . (جهانگیری ). ◄ آب عمیقی که از سر مردم بگذرد. (برهان ) (جهانگیری ). ◄ نیک و بی عیب . (برهان ) (آنندراج ). خوب و نیکو. نیکو و پسندیده . (صحاح الفرس ) : ره نمودن بسوی دولت کاری سره است من نمودم ره و کردم همه را زین آگاه . فرخی . اینجا فرود باید آمد که امروز کاری سره رفت .(تاریخ بیهقی ). امیر گفت این سره میماند. (تاریخ بیهقی ). سره کردی که مرا از آن یاد آوردی . (چهارمقاله ). روا باید داشتن که این دغل نیست سره است، اما خدای تعالی به صورت دغل بدو مینماید. (کتاب النقض ص ٤٢٨).اگر اصول مذهب شافعی سره است التجاء به بوالحسن اشعری کردن خطا باشد. (کتاب النقض ص ٤٩١). چون از سره بدل نتوانست فرق کرد انگاشت زآن ِ اوست به یک وزن و یک عیار. سوزنی . بی خبر باشد از صلح و بی آگاه از جنگ هیچ صلحی به جهان بی وی و جنگی سره نیست . سوزنی . تو گازری سره دانی به جامه شستن لیک چو دل بدست افتد سیه کنی و تباه . سوزنی (دیوان ص ٣٧٩). من کرده خویشتن سره از فضل وآنگهی در کنج خانه مانده چو بر خایه ماکیان . وطواط. گفت بیچاره فردوسی بیست وپنج سال رنج برد تا این کتاب تمام کرد هیچ ثمره نداد. محمود گفت : سره گفتی، من از آن پشیمان شدم . (تاریخ طبرستان ). بپرسید از او حال میش و بره نیوشیده دادش جوابی سره . نظامی . مادرم گفت کو زنی سره بود پیرزن گرگ باشد او بره بود. نظامی . گورخانه ٔ قبه ها و کنگره نبود از اصحاب معنی آن سره . مولوی . ◄ گزیده و نفیس . (برهان ) (آنندراج ). چیز اعلا را گویند، چنانکه زبون و ادنی را پایه خوانند. (جهانگیری ) : کنون خوردنیهات نان و بره همان پوششت جامه های سره . فردوسی . نباید که آرند خوان بی بره بره نیز پرورده باید سره . فردوسی . خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح خرد اندر ره دین نیک سلاح است و عصاست . ناصرخسرو. من همانا که نیستم سره مرد چون نیم مرد رود و مجلس و کاس . ناصرخسرو. و مکران تا کابل و طخارستان و طبرستان و این سره زمین است . (مجمل التواریخ ). بخور ای نیک سیرت سره مرد کآن نگون بخت گرد کرد ونخورد. سعدی . ◄ خالص و پاک . (برهان )(آنندراج ). ♦ سره بودن ؛ مفید بودن : و سیب شکوک خشک بوده و معده را سره باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و هم چنین منزلت «اخواننا» هم سره بودی اگر «بغوا علینا» از دنبال نبودی . (کتاب النقض ص ٤٨٢). ♦ سره دانستن ؛ خوب دانستن . کامل دانستن : ... و هر عاقل و عالم که این تصنیف بخواند سره بداند و الحمد ﷲ کما هو اهله . (کتاب النقض ص ٤١٧). اگرچه رافضی بوده است و اکنون سنی شده است انصاف این است که مذهب جهودان و ملحدان هم سره میداند. (کتاب النقض ص ٤٤٣).و این حجتی بلیغ است هر کس که نیک بخواند سره بداند. (کتاب النقض ص ٤٦٤). ♦ سره فهم کردن ؛ : این طریقه سره فهم کند... (کتاب النقض ص ٤٨٠). اولاً مذهب شیعه و همه ٔ اهل عدل در این مسئله سره فهم باید کردن تا شبهت این کلمات برخیزد. (کتاب النقض ص ٥٣٤). ♦ سره کردن ؛ تجوید. (دهار) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ۩ خوب کردن . نیکو کردن : راست کن لفظ و استوار بگو سره کن راه و پس دلیر بتاز. مسعودسعد. نماز دیگر بدر سراپرده ٔ سلطان شدم ... گفت سره کردی و به وقت آمدی . (چهارمقاله ). سره کردی که مرا از آن یاد آوردی . (چهار مقاله ). رجوع به سره کردن شود. ♦ ناسره ؛ ناخالص . نادرست : گیرم کز زرق رسیدی به رزق نایدت از ناسره افعال عار. ناصرخسرو. کآنهمه ناموس و نام چون درم ناسره روی طلاکرده داشت هیچ نبودش عیار. سعدی .