سروبن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سروبن . [ س َرْوْ ب ُ ] (اِ مرکب ) درخت سرو : موسیجه و قمری چو مقریانند از سروبنان هر یکی نبی خوان . خسروانی . سروبنان کنده و گلشن خراب لاله ستان خشک و شکسته چمن . کسایی . بزیر یکی سروبن شد بلند که تاز آفتابش نباشد گزند. فردوسی . بلبل شیرین زبان بر سروبن راوی شود زندواف زندخوان بر بیدبن شاعر شود. منوچهری . سروبن چون به شصت سال رسید یاسمن بر سر بنفشه دمید. نظامی . تا نکشد شاخ تو از سروبن تا نزنی گردن شاخ کهن . نظامی . نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست . حافظ. ◄ قد و قامت : لیلی چو شد آگه از چنین حال شد سروبنش ز ناله چون نال . نظامی .