سروری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سروری . [ س َرْ وَ ] (حامص مرکب ) ریاست و حکومت و سلطنت و پادشاهی و حکمرانی و فرمانگزاری . (ناظم الاطباء). مهتری و بزرگی . (آنندراج ). بزرگی و خدیوی . تفوق . (ناظم الاطباء) : به سروری و امیری رعیت و لشکر پذیردت ز خدا گر روی بحکم تبار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). اگر تو ز آموختن سر نتابی بجوید سر تو همی سروری را. ناصرخسرو. بر خلق جهان فضل بدین جوی ازیراک دین است سر سروری و اصل معالی . ناصرخسرو. نه هرکه بست کمر راه سروری ورزد نه هرکه داشت زره نهمت خطر دارد. مسعودسعد. سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار پای دارد سروری بر تو چو باشد جوهری . سوزنی . سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری . سوزنی . سروری بی بلا بسر نشود صفدری بی مصاف برناید. خاقانی . چرخ مدوراز شرف عرش مربع از علو طوف در تو میکنند از پی کسب سروری . خاقانی . ز هر کس کو به بالا سروری داشت سری و گردنی بالاتری داشت . نظامی . سر از دولت کشیدن سروری نیست که با دولت کسی را یاوری نیست . نظامی . خدایی کآدمی را سروری داد مرا بر آدمی پیغمبری داد. نظامی . از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید. (گلستان سعدی ). همان به که لشکر بجان پروری که سلطان به لشکر کند سروری . سعدی . که عالم در دو عالم سروری یافت اگر کهتر بد از وی مهتری یافت . شبستری . فلک چون سروری بخشد کسی را کند پیوند او نیک اختری را. امیرخسرو دهلوی . دار ملک سروری جستند خصمان لاجرم بر سر دارند اکنون کرده سرها سربسر. سلمان ساوجی . نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهداری و آئین سروری داند. حافظ. به باد ده سر و دستار عالمی یعنی کلاه گوشه به آئین سروری بشکن . حافظ.
سروری . [ س ُ ] (اِخ ) محمدقاسم بن حاجی محمد کاشانی، متخلص به سروری، مؤلف فرهنگ مجمع الفرس . از مستعدان روزگار بود. در مائه ٔ حادی عشره به هند رسید و در لاهور قیام نمود. سروری گوید: بی دست طلب بدامن پیر زدن کس را نشود مقام عرفان مسکن چون رشته که نگشود رهش تا ننهاد سر بر قدم راست روی چون سوزن . (از صبح گلشن ص ٢٠٣). صاحب مجمع الفرس (سروری ) این کتاب (مجمع الفرس ) را در سال ١٠٠٨ هَ . ق . در اصفهان تألیف کرد وآن را در سال ١٠١٨ بنام خلاصةالمجمع خلاصه کرده . پس در سال ١٠٣٢ به هند رفت و سپس در سال ١٠٣٦ به لاهور و از آنجا به تکمیل آن پرداخت . وی در شعر خود را به سروری متخلص نموده و با این تخلص شعر گفته است . (از الذریعه ج ٩ ص ٤٤٣). رجوع به تذکره ٔ نصرآبادی ص ٢٩١ و ریاض الشعرا و مرآت العالم و فهرست سپهسالار و کشف الظنون و فهرست ریو شود.