سروستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سروستان . [ س َرْ وِ ] (اِخ ) شهری است [ به ناحیت میان کرمان ] میان سیرگان [ سیرجان ] و بم . جایی سردسیر و هوای درست و آبادان و با نعمت بسیار و آبهای روان و مردم بسیار. (حدود العالم ).
سروستان . [ س َرْ وِ ] (اِ مرکب ) از: سرو + ستان (پسوند مکان ). جای سرو. (از حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین ). سروزار. جایی باشد که درخت سروبسیار بود. (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ) : این نواها به گل از بلبل پردستان چیست در سروستان باز است به سروستان کیست . منوچهری . و همه ٔ کوه درخت بادام و میوه ها و سروستان است .(مجمل التواریخ ). سایه ٔ خار تو سروستان است خرمن نشو و نما آمده ای . خاقانی . بود در روضه گاه آن بستان چمنی بر کنار سروستان . نظامی . به سروستان شدم وقت سحرگاه سهی سروی دلم بربود ناگاه . نظامی . ◄ (اِخ ) نام لحن دهم از سی لحن باربد. (برهان ) (رشیدی ) (از آنندراج ) : مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر و بم گاه سروستان زنند امروز گاهی اشکنه . منوچهری .
سروستان . [ س َرْ وِ ] (اِخ ) پهلوی «سرویستان » . و بدانجاآثار قصری از عهد ساسانی است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نام قصبه ای است در ملک فارس . (برهان ). نام دهی است به فارس قصبه مانند در میان شیراز و شهر فسا که قریب هفتصد خانه در آن است . (آنندراج ). قصور ساسانی در شش کیلومتری دهکده ٔ جدید سروستان امروزی واقعاست . (جغرافیای غرب ایران ص ٣٥١). درازی آن از بکت تا نظرآباد هفت فرسخ، پهنای آن از ترنک تا قریه ٔ شورجه سه فرسخ و نیم . محدود است از جانب مشرق به بلوک فسا و از طرف شمال به بلوک فسا و از طرف شمال به بلوک کربال و حومه ٔ شیراز و از سمت مغرب به بلوک کوار و از جانب جنوب به بلوک خفر. (فارسنامه ٔ ناصری ). رجوع به فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٩ و ١٤٠ و ایران باستان ص ١٦١٦، ١٦١٧ و جغرافیای غرب ایران ص ١١٧، ١١٨، ١٨٢، ٢٢٩، ٢٥١ و نزهةالقلوب ص ١٠٧، ١٢٤، ١٨٧، ٢٤٠ شود.