سروکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر و کار. [ س َ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) خواهش، چون لفظ سر بمعنی میل و خواهش است . (غیاث ). خواهش، چه لفظ سر بمعنی میل و خواهش است و با لفظ افتادن و بسامان شدن مستعمل است . (آنندراج ). ◄ کار. (غیاث ). معامله و کار. (آنندراج ). کار. علاقه . ارتباط : مجلس و مرکب و شمشیر چه داند همی آنک سر و کارش همه با گاو و زمین است و گراز. عماره ٔ مروزی . خداوند ما باد پیروزگر سر و کار او با پرندین بری . منوچهری . و با عاجزی چون عبداﷲ قراتکین سر و کار داشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٠). و عادت و اخلاق ایشان پیش چشم نمی دارد که سر و کار نبوده است او را با ایشان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٦). بترساند مرا امروز و گوید باش تا فردا سر و کار مرا بینی چه باشد روز بازارم . سوزنی . نه ترا برگ وصال و نه مرا طاقت هجر احسن اﷲ جزاک اینت برونق سر و کار. سیفی نیشابوری . مغی را که با من سر و کار بود نکوروی و هم حجره و یار بود. سعدی . گر بگویم که مرا باتو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست . سعدی . مبادا هیچ با عامت سر و کار که از فطرت شوی ناگه نگونسار. شیخ محمود شبستری . با هر ستاره ای سر و کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو. حافظ. ◄ حکم . داوری : چو رفتی سر و کار با ایزد است اگر نیک باشدت کار ار بد است . فردوسی . ◄ عاقبت . فرجام . پایان : کسی جز من گر این شربت چشیدی سر و کارش به رسوایی کشیدی . نظامی .