سرپاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرپاس . [ س َ ] (اِ مرکب ) سردار شبانان و محافظان، چه پاس بمعنی محافظ آمده است . (برهان ). سردار پاسبانان . (جهانگیری ) (رشیدی ) : دل سرکشان پر ز وسواس بود همه گوش بر بانگ سرپاس بود. فردوسی . همه دست تابان ز الماس بود همه کوه در بانگ سرپاس بود. اسدی . بجز خیال کسی شب روی نخواهد کرد در آن دیار که سرپاس بأس تو عسس است . ابن یمین . ◄ گرز گران سنگ . (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) : کمان ابر و بارانش الماس شد سر و مغز پرباد سرپاس شد. اسدی . تو چگونه رهی که دست اجل بر سر توهمی زند سرپاس . مسعودسعد. ◄ در اواخر دوره ٔ سلطنت رضاشاه و اوایل سلطنت پهلوی دوم، «سرپاس » به همردیف سرتیپ در تشکیلات شهربانی (نظمیه ) اطلاق میشد و اینک مجدداً سرتیپ گفته میشود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پایور شهربانی . نظیر سرتیپ ارتش . (فرهنگستان ).