سرپایان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرپایان . [ س َ ] (اِ مرکب ) عمامه و دستار و شمله و علاقه ٔ دستار و مغفر. (برهان ) (صحاح الفرس ) : من آن نیم که دهم آبروی خویش به باد برای درهم و دینار و طاق و سرپایان . شمس فخری (از انجمن آرا). ◄ خود آهن و کلاه زره . (برهان ). کلاهی را گویند که در روز جنگ در زیر خود و ترک پوشند. (انجمن آرای ناصری ) : نه زآهن درع بایستی نه دلدل نه سرپایانش بایستی نه مغفر. دقیقی . ◄ هر چیز نرمی که در زیر کلاه خود و کلاه زره دوزند تا سر را آزار نکند. ◄ ازار که فوته و لنگوته و شلوار باشد. (برهان ).