سرپوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرپوش . [ س َ ] (نف مرکب ) پوشنده ٔ سر. ◄ (اِ مرکب ) اعم از مقنعه و سرپوش دیگ و طبق خوان و امثال آن است و سرپوشه و سرپوشنه نیز آمده و آن مخفف سرپوشنده است . (انجمن آرا) (آنندراج ). مکبه . نهنبن : ذوالقرنین گفت چرا پیش نیائید و طعام نخورید. سرپوش خوان برداشتند. (قصص الانبیاء ص ١٩٣). دهل زیر گلیم از خلق پنهان نشاید کرد و آتش زیر سرپوش . سعدی . با خرد گو طیلسان بر خنب می سرپوش کن بر کمیت می نشین خنگ طرب را غوش کن . نزاری قهستانی . طبق ها به سرپوش آراستند ز مخفی یکی خان بیاراستند. نظام قاری . ◄ معجر. خِمار. مقنع : دستار به سرپوش زنان دادم و حقا کآن را به بهین حله ٔ آدم نفروشم . خاقانی . ♦ سرپوش از روی راز افتادن ؛ فاش شدن راز. (آنندراج ) : از بس زده دیگ طاقتم جوش افتاده ز روی راز سرپوش . ناظم هروی (از آنندراج ). ♦ سرپوش گذاشتن ؛ پنهان کردن . (آنندراج ) : در پرده مگوی چون سخن حق باشد سرپوش به حرف پخته کس نگذارد. محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ در اصطلاح بنایی، آجری که در صندوقه افقی بر روی چهار آجر عمودی نهند. (یادداشت مؤلف ).