سرکله زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکله زدن . [س َ ک َل ْ ل َ / ل ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) جنگ کردن به سرکله، چنانکه جنگ قوچ و آهو. کنایه از حرکتی قریب به معارضه و برابری کردن با کسی . (آنندراج ) : ناتوانی چون زند سرکله با نه آسمان چون برآید دانه ای سالم ز چندین آسیا. صائب (از آنندراج ). چشمان یار بنگر و آن شوخ ابروان سرکله میزنند دو آهوی جنگیش . محسن تأثیر (ازآنندراج ). ◄ کنایه از سعی کردن . (آنندراج ). ◄ برابری کردن . (رشیدی ). و رشیدی گوید به کاف عجمی یعنی برگزیدن .