سرکوفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکوفته . [ س َ ت َ / ت ِ] (ن مف مرکب ) که سر او را کوفته باشند : چون مار ز سوراخ برون آید و بی شک سرکوفته شد مار که بر رهگذر آمد. مجیر بیلقانی . سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم . سعدی . خشم ماری است که سرکوفته می باید داشت حرص موری است که در زیر زمین می باید. صائب . ◄ نابود. مضمحل : سرکوفته و جگردریده موی از بن گوشها بریده . نظامی . و به تخصیص دهاقین از کثرت عوارض سرکوفته و پایمال شد. (جهانگشای جوینی ). عذرش بنه ار بزیر سنگی سرکوفته ای چو مار برگشت . سعدی .