سرگردانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگردانی . [ س َ گ َ ] (حامص مرکب ) حیرانی . تحیر. درماندگی . راه به جائی نداشتن . بیچارگی : در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی . خیام . ز سرگردانی تست اینکه پیوست به هر نااهل و اهلی میزنم دست . نظامی . همچو گویی کرده ای گم پا و سر این چه سرگردانی است ای بی خبر. عطار. ذکر سودای زلیخاپیش یوسف کرده اند حال سرگردانی آدم به رضوان گفته اند. سعدی . سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
پریشانی، حیرانی، تحیر، حیرت، سرگشتگی آوارگی، دربهدری بلاتکلیفی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی