سرگرفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگرفته . [ س َ گ ِ رِ ت َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاغه ٔ بخش دورود شهرستان بروجرد. دارای ١٠٣ تن سکنه . آب آن از قنات و چشمه و محصول آن غلات و لبنیات است . شغل اهالی زراعت و گله داری . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
سرگرفته . [ س َ گ ِرِ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) کنایه از دردسر. (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان ). ◄ کنایه از سرزنش وطعن . (انجمن آرا) (آنندراج ). سرزنش کردن و طعنه زدن . (برهان ). ◄ (ن مف مرکب ) پوشیده . سربسته .که سر آن را محکم و استوار بسته باشند : ای صبرسرگرفته اگر زنده ای هنوز از سوز سینه شعله و از دل فغان کجاست . مجیر بیلقانی . می در خم اگرچه سرگرفته ست رواست در شیشه مگر چه خرم و خندان است . ظهیرالدین فاریابی . دل گشاده دار چون جام شراب سرگرفته چند چون خم دنی . حافظ. ◄ کنایه از ملامت کننده به نیک خواهی . (انجمن آرا).ملامت کننده . (برهان ). ◄ مخمور و غضبناک . ◄ رنگ باخته و افسرده . (آنندراج ).