سرگرم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگرم کردن .[ س َ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مشغول کردن : به یک آتش چو داغ لاله میسوزم در این گلشن نه هر شمعی تواند کرد چون پروانه سرگرمم . صائب (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
مشغول کردن دلبسته کردن، علاقهمند کردن
مشغول کردن، سرگرم ساختن درگیر کردن علاقهمند کردن، دلبسته کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
مشغول کردن، بازی دادن، در بازی شرکت دادن، مایه انبساط خاطر شدن، خوشنود کردن، نیروی تازه دادن، شاد کردن، ظریف سخن گفتن