سریر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ] (اِ.) تخت، تخت پادشاهی، اریکه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (اِ.) تخت، تخت پادشاهی، اریکه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سریر. [ س َ ] (اِخ ) مملکتی است میان بلاد آلان و باب الابواب و او را پادشاهی است بر سر خود و دینی و ملتی جداگانه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). مشرق و جنوب و حدود ارمنیه و مغرب وی حدود روم است و شمال وی ناحیت الانست و این ناحیتی با نعمت سخت بسیار است . کوهیست و دشتی و نشست پادشاه آنجا به قلعه موسوم به قلعه ٔ ملک است . و او را تختی عظیم است از زر سرخ و نشست سپهسالار آن به شهری است موسوم به خندان و شهر رنجس و سقط دیگر از این ناحیت است .و از این دو شهر برده ٔ بسیار افتد بمسلمانی . (حدود العالم ). کشور وسیعی است بین الان و باب الابواب و از دو راه بیش ندارد یک راه ببلاد خزر و راه دیگر ببلاد ارمنستان میرود. (از معجم البلدان ). رجوع به نزهةالقلوب ص ٢٤٣، ٢٤٤، ٢٥٥، ٢٥٨، ٢٩٦، و التفهیم ص ٢٠٠ شود.
سریر. [ س َ ] (اِخ ) نام ولایتی است و جایی نیز هست که غار کیخسرو آنجاست . (برهان ). نام قلعه ای است که در آنجا تخت و جام کیخسرو بوده و اسکندر بدانجا رفته پادشاه آنجا را سریری گفتندی، اگر بمناسبت تخت است سریر عربی است و فارسی نیست . (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به سریرافراز شود.
سریر. [ س َ / س ِ ] (اِ) سرویسه است که قوس و قزح باشد. (برهان ). قوس و قزح و آن را سدکیس و سرویسه نیز خوانند. (جهانگیری ). آزفنداک . آژفنداک . تیرآژه .
واژگان فارسی سره واژهدان
اورنگ