سریع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ]<BR>۱- (ص.) تند رونده، شتابنده.<BR>۲- چست و چالاک.<BR>۳- (اِ.) ی کی از بحرهای عروضی بر وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلان».<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] ۱- (ص.) تند رونده، شتابنده. ۲- چست و چالاک. ۳- (اِ.) ی کی از بحرهای عروضی بر وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلان».
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سریع. [ س َ ] (ع ص ) جَلد و شتاب کننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). زود. (مهذب الاسماء). شتابنده . (دهار) (منتهی الارب ). ♦ سریعالامضاء ؛ زودگذر : شمشیر قضا نافع و سریعالامضاءاست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ سریعالانزال ؛ که زود آب او آید. سست کمر. که بوقت جماع خویشتن نگاه نتواند داشت . ♦ سریعالانتقال ؛زودفهم . تندفهم . تندهوش . تندیاب . زودیاب . ♦ سریعالانهضام ؛ زودگوار. ♦ سریعالتأثیر ؛ که زود متأثر و متألم شود. ♦ سریعالحساب ؛ زودشمار. ۩ خدای تعالی بدانجهت که زود بحساب بندگان رسد : واﷲ سریع الحساب . (قرآن ٢٠٢/٢). ♦ سریعالحصول ؛ زودرس . ♦ سریعالسیر ؛ تندرو. ♦ سریعالعمل ؛ جلدکار. چابک . چالاک . ♦ سریعالهضم ؛زودگوار : و شکر و روغن بر وی کردم تا معتدل مزاج و سریعالهضم گشت . (سندبادنامه ص ٢٩١). ◄ شاخ تر افتاده از درخت بَشام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اصطلاح عروض ) نام بحری از عروض که وزنش این است : مفتعلن مفتعلن فاعلان . چون در این بحر اسباب بیشتراند از اوتاد، زودتر گفته میشود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و سریع را از بهر آن سریع خوانند که بناء آن بر دو سبب و وتدی است و انشاد اسباب مفرده علی الخصوص که با اوتاد مفروقه باشد اقتضاء سرعت کند و سَبُک در لفظ درآید و چون منسرح در ترکیب و ترتیب ارکان با سریع موافق بودآن را نیز در دایره ردیف او گردانیدند. (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص ٥٣).
فرهنگ طیفی واژهدان
تند، باشتاب، پرشتاب، چابک، باعجله، تیز، چست، چالاک، بدو، تازنده، شتابنده، جهنده اکسپرس، سریعالسیر، تندرو، تیزرو، تیزپا [ی]، بادپا برقآسا، شهابگونه، بهسرعت برق، مثل قرقی سراسیمه، شتابان چهارنعل، تاختزنان، اسب، (صفات اسب) دندهبالا پرتابی سریعالانتقال، هوشیار، ظریفطبع اسرع، سریعتر، تندتر تختهگاز سرزنده، فعال
واژگان فارسی سره واژهدان
فرز، شتابنده، شتابدار، شتابان، چالاک، چابک، تند، پرشتاب