سزا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س)<BR>۱- (ص.) لایق، سزاوار.<BR>۲- (اِ.) پاداش، جزا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) ۱- (ص.) لایق، سزاوار. ۲- (اِ.) پاداش، جزا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سزا. [ س ِ / س َ ] (ص ) پهلوی «سچاک « »سچاکیها» (شایسته، شایستگی ) از ریشه ٔ «سچ » . «سچاک وار». رجوع به سزاوار و سزیدن شود. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). لایق و سزاوار. (برهان ) (جهانگیری ). لایق و درخور. (آنندراج ) : ز ده گونه ریچال و ده گونه وا گلوبندگی هریکی را سزا. ابوشکور. دلیری ز هشیار بودن بود دلاور سزای ستودن بود. فردوسی . بفرمود تا جایگه ساختند ورا چون سزابود بنواختند. فردوسی . شاد باد آن بهمه نیک سزا و ایمن از نکبت و از شور و ز شر. فرخی (دیوان ص ١٨٤). ناز اگر خوب را سزاست بشرط نسزد جز ترا کرشمه وناز. فرخی . ایزد ار ملک و ولایت بسزا خواهد داد ملکی یافت سزاوار بملک عالم . فرخی . خدای دادش هرچ آن سزا و درخور اوست مثل زنند که درخور بود سزا بسزا. عنصری . او بد سزای صدر جهان ناسزا نکرد این کار کو بکرد جزاز بهر ما نکرد. منوچهری . چو بیند جامه های سخت نیکو بگوید هریکی را چند آهو که زرد است این سزای نابکاران کبود است این سزای سوگواران . (ویس و رامین ). امیر رضی اﷲ عنه برسیدن این بشارت تازگی تمام یافت و فرمود تا استقبال او بسیجیدن سخت بسزا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠). دگر هرکه را بد سزا هدیه داد بنامه بسی پوزش آورد یاد. اسدی . نه هر جایگه راست گفتن سزاست فراوان دروغ است کان به ز راست . اسدی . ازایرا سزا نیست اسرار حکمت مر این بی فساران بی رهبرانرا. ناصرخسرو. کسری پشت پای بهرام ببوسید و گفت سزای تاج و تخت تویی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٨). سبحان اﷲ مرا نگوید کس تا من چه سزای بند سلطانم . مسعودسعد. جمال عترت و فخر شرف علی که بعلم اگر عدیل علی خوانمش سزا باشد. ادیب صابر. تا سزا باشد ثنا گستردن آل رسول بنده در عالم بنام تو ثناگستر شود. سوزنی . و آنکه رادوست بانصاف برد منوازش که سزای ستم است . خاقانی . جان چو سزای تو نیست باد بدست جهان مهر چو مقبول نیست خاک بفرق نگین . خاقانی . چو خون در تن ز عادت بیش گردد سزای گوشمالی نیش گردد. نظامی . یکی گفتا سزای بزم شاهان شکر نامی است در شهر سپاهان . نظامی . گر تو بکشی چو شمع صدبارم چون آن تو کنی بدان سزا باشم . عطار. اگر زیردستی بیفتد سزاست زبردست افتاده مرد خداست . عطار. نه هر شاهی سزای تاج و تخت است بشطرنج اندرون هم شاه باشد. ابن یمین . سزای قدر تو شاها بدست حافظ نیست جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی . حافظ. جزای عدل نور و رحمت آمد سزای ظلم لعن و ظلمت آمد. شبستری . ♦ امثال : سزا بسزا در خور است . سزا را بسزاوار ده . سزای حلق ملحد تیغ کافر. سزای گران فروش نخریدن است . سزای نیکی بدی است . ◄ (اِ) پاداش نیکی و بدی . (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (آنندراج ).کیفر : سزاشان ببخشید بسیار چیز یکی دایه با وی فرستاد نیز. فردوسی . امیر گفت ... من از وی خشنودم و سزای آنکس که در باب وی این محال گفت فرمودیم . (تاریخ بیهقی ). علی حاجب که امیر را نشانده بود، فرمودیم تا بنشاندند و سزای وی بدست او دادند. (تاریخ بیهقی ). و منادی کردند که هرکس که خداوند خویش را بکشد ویرا سزا این است . (تاریخ بیهقی ). بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری را. ناصرخسرو. هرکه به لابه ٔ دشمن فریفته شود... سزای او این است . (کلیله و دمنه ). همچنین بخش تا چنین گویند که سزا را سزا فرستادی . خاقانی . ... و با او نه بر طریق مجاملت معامله کند سزای او این باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هرکو چو روزگار ره غدر میرود از روزگار هم بستاند سزای خویش . کمال الدین اسماعیل . چون بد و نیک را سزایی هست گفت و ناگفت را جزایی هست . امیرخسرو دهلوی . ◄ (ص ) موافق . (برهان ) (جهانگیری ) : صد منم من که درشود به ثبات هرچه آید سزا بطبع فراز. مسعودسعد.
مترادف و متضاد واژهدان
جزا، عقوبت، قصاص، گوشمال، مجازات تقاص، تلافی سزاوار، شایسته، لایق