سزامند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سزامند. [ س ِ / س َ م َ ] (ص مرکب ) سزاوار. درخور. لایق . سزا : و بلطف بی علت ذات او را [ انسان را ] سزامند سریر خلافت و شایسته ٔخلعت رسالت کرد. (ترجمه ٔ صیدنه ابوریحان بیرونی ). به بسدین لب خود بوسه داد فرق ترا که تاج و افسر شاهانه را سزامندی . سوزنی . ز دوران سپهر خوبی و نیکی نماینده بهر خوبی سزامندم بهر نیکی سزاوارم . سوزنی .