سست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) [ په. ]<BR>۱- (ص.) بی دوام، پایدار.<BR>۲- ضعیف ناتوان.<BR>۳- نرم، ملایم.<BR>۴- تنبل.<BR>۵- بی معنی.<BR>۶- (ق.) آهسته، کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) [ په. ] ۱- (ص.) بی دوام، پایدار. ۲- ضعیف ناتوان. ۳- نرم، ملایم. ۴- تنبل. ۵- بی معنی. ۶- (ق.) آهسته، کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سست . [ س ُ ] (ص ) پهلوی «سوست » (ملایم، سبک ). نرم . ملایم . نازک . ناتوان . ضعیف . کم زور. آهسته . تنبل .کاهل . مانده . بی معنی . بیهوده . ضد سخت . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نازک و ناتوان و ضعیف و درمانده و عاجز و کم زور و بی قوت . (ناظم الاطباء) : من رهی پیر و سست پای شدم نتوان راه کرد بی پالاد. فرالاوی . کنون جویی همی توبت که گشتی سست و بی طاقت ترا دیدم ببرنایی فسار آهخته و لانه . کسایی . بخورد آب و روی و سر و تن بشست زمانی درافتاد از پای سست . فردوسی . گردان گردند پیش میر بمیدان سست چو مستی که خورده باشدافیون . فرخی . تا آنگاه که سست شدی و بیفتادی . (تاریخ بیهقی ). که گفتند گرشاسب پیراست و سست جوان کی تواند چنان رزم جست . اسدی . شمشیر قوی نباید از بازوی سست ناید ز دل شکسته تدبیر درست . سعدی . ♦ سست کردن ؛ ضعیف کردن . ناتوان کردن . از کار بازداشتن : بدانست سام نریمان درست که یزدان ورا ز آن گنه کرد سست . فردوسی . توبه را دست و پای سست کند لاله ٔ سرخ و باده ٔ روشن . فرخی . شرابی که بترشی زند پی ها را سست کند. (نوروزنامه ). ♦ سست گشتن ؛ ناتوان شدن . خسته شدن : چو ارجاسب بیکار ز آنگونه دید ز غم سست گشت و دلش برطپید. فردوسی . سست گشتی تو همانا کز ره دور آمدی مانده ای دانم بیا بنشین و بر چشمم نشین . فرخی . ◄ نامحکم . نااستوار : آب هرچه بیشتر نیرو کند بند و ورغ سست و پوده برکند. رودکی . گره عهد آسمان سست است گره کیسه ٔ عناصر سخت . انوری . همیشه سست بود در وصال پیمانت مسلمند ظریفان به سست پیمانی . وطواط. ◄ ضعیف . نارسا. نااستوار : هرکجا رای سست بود شجاعت قوی مفید باشد. (کلیله و دمنه ). ◄ عاجز. درمانده : تا داند خصم من که چون تو در دین نه ضعیف و خوار وسستم . ناصرخسرو. ◄ بی ارزش . بی قیمت . بی اهمیت : گهر بی هنر زار و خوارست و سست بفرهنگ باشد روان تن درست . فردوسی . یکی مرده زنده نگشت از گیا همانا که سست آمد آن کیمیا. فردوسی . بگویش گناه از توآمد نخست که فرمان ما داشتی خوار و سست . اسدی . ◄ بی معنی و بیهوده و باطل . (ناظم الاطباء). واهی . واهن . (مهذب الاسماء). وهن . (دهار) : سپاه مرا سست خواند بکار بهندوستان نیست گوید سوار. فردوسی . همه یاوه همه خام و همه سست معانی باژگونه تا پساوند. لبیبی . ◄ خوار و بی اهمیت : بدان کش همی خواند و او چاره جست همی داشت آن نامه ٔ شاه سست . فردوسی . ◄ ناپاک و پلید. ◄ افلیج و مبتلا به فالج . (ناظم الاطباء). ◄ منجمد. یخ زده : ستایش خوش آید همه خلق را ولی سست باشند گاه کرم . ابوشکور. بپژمرد چون مار در ماه دی تنش سست و رخساره همرنگ نی . فردوسی . ◄ کاهل و تنبل و کسل و کند. ◄ نرم و ملایم . ◄ آهسته . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بیاساس، بیبنیان، بیپایه (متضاد: متقن، موثق) ضعیف، کاسد تنبل، چلمن، کاهل، وارفته بیحال، راجل، شل، کسل، کند، ناتوان، ول (متضاد: سخت، سفت) نرم متزلزل، ناپایدار، نااستوار، بیثبات (متضاد: استوار) لخت بیمعنی، بیهوده نامفهوم، بیمفه