سست شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سست شدن . [ س ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) واماندن . درماندن . از کار افتادن . ضعیف شدن : خالد استواری حصار که دید سست تر شد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). ز اسب اندر آمد بدید آن سرای جهانجوی را سست شد دست و پای . فردوسی . خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو بی نور ماند و زشت شد آن طلعت هژیر. ناصرخسرو. ◄ از کار افتادن . مردن : و یعقوب را بدید و بپرسید که ترا چندعمر است گفت صدوبیست سال گفت خلاف گویی در ساعت زنخ سست شد. (قصص الانبیاء ص ٨٦).