واژه جو

سست گشتن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سست گشتن . [ س ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) ناتوان شدن : چو سیمرغ از آن زخمها گشت سست بخون اسب و صندوق و گردون بشست . فردوسی . ◄ از کار افتادن . از حرکت بازماندن : وی چون آواز امیرشنید از هوش بشد و سست گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥٩).

معنی سست گشتن | واژه جو