سطوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سطوت . [ س َطْ وَ ] (ع مص ) حمله بردن . (غیاث ) (آنندراج ). سطوة : خجسته روزاکاندر نبرد سطوت تو به آب تیغ بیفروخت آذر و خرداد. مسعودسعد. ◄ حشمت . مهابت : نیک بترسد از سطوت محمودی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٦). آتشین سطوتی و دیده ٔ کفر بر دخان تو و شرار تو باد. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٢٩٨). چونان همی درآید در کار و بار حرب کافزون کند ز سطوت خودکار و بار تیغ. مسعودسعد (دیوان ص ٢٩٨). درویش ... التفات نکرد سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید. (گلستان ). ◄ سخت گرفتن . (آنندراج ) (غیاث ) : اما در وی شرارتی و زعارتی و سطوتی ... بافراط بود. (تاریخ بیهقی ). ◄ قهر. (غیاث ) (آنندراج ). غلبه کردن . خشمناک شدن : وقتی که مردم در خشم شود و سطوتی در او پیدا آید. (تاریخ بیهقی )... و آن خشم و سطوت سکون یافتی . (تاریخ بیهقی ). از خشونت سطوت و مرارت کأس بأس او. (ترجمه تاریخ یمینی ). بس شهان آن طرف را کشته بود یا بحیلت یا بسطوت آن عنود. مولوی .