سعدی | بوستان | باب اول در عدل و تدبیر و رای | بخش ۹ - حکایت اتابک تکله
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بیحاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو میبگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس به تندی برآشفت کای تکله بس! طریقت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش به صدق و ارادت میان بستهدار ز طامات و دعوی زبان بستهدار قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بیقدم بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند