سعدی | بوستان | باب دهم در مناجات و ختم کتاب | بخش ۲ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سیه چردهای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کردهام که عیبم شماری که بد کردهام تو را با من ار زشت رویم چه کار؟ نه آخر منم زشت و زیبا نگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردمای بنده پرور نه بیش تو دانایی آخر که قادر نیم توانای مطلق تویی، من کیم؟ گرم ره نمایی رسیدم به خیر وگر گم کنی باز ماندم ز سیر جهان آفرین گر نه یاری کند کجا بنده پرهیزگاری کند؟ چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد بماند درست که پیمان ما بیثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبتای ابر رحمت ببار که در پیش باران نپاید غبار ز جرمم در این مملکت جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان