سعدی | بوستان | باب دوم در احسان | بخش ۷ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشیست گندم نمای نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیدهست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی، بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت ره نیکمردان آزاده گیر چو استادهای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بیرونقند جوانمرد اگر راست خواهی ولیست کرم پیشه شاه مردان علیست