سعدی | بوستان | باب سوم در عشق و مستی و شور | بخش ۱۰ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟ توقع مدارای پسر گر کسی که بیسعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو میبر نگیرد قدم وجودی است بیمنفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بیبهره باشند فارغ زیان