سعدی | بوستان | باب سوم در عشق و مستی و شور | بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی؟ مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند؟ چو بشنید بیچاره بگریست زار کهای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمند است ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفتای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری به لیلی بگوی بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیف است نام من آنجا که اوست