سعدی | بوستان | باب ششم در قناعت | بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوهای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبودهست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی، کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید ز سر تیزی آن آهنین دل که بود به عیب پریرخ زبان برگشود به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاده موی یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض، شمع جمالش بکشت برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو به جهلش بینداز موی مرا جان به مهرش برآمیختهست نه خاطر به مویی در آویختهست چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر نه پیوسته رز خوشه تر دهد گهی برگ ریزد، گهی بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آید از زیر ابر آفتاب به تدریج و اخگر بمیرد در آب ز ظلمت مترسای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟ نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟ دل از بیمرادی به فکرت مسوز شب آبستن استای برادر به روز