سعدی | بوستان | باب ششم در قناعت | بخش ۳ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتشای بابک نامجوی یکی مشکلت میبپرسم بگوی نگفتی که قبلهست سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز؟ مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبله دیگر است مبرای برادر به فرمانش دست که هر کس که فرمان نبردش برست قناعت سرافرازدای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی؟ مگر از تنعم شکیبا شوی وگرنه ضرورت به درها شوی برو خواجه کوتاه کن دست آز چه میبایدت ز آستین دراز؟ کسی را که درج طمع در نوشت نباید به کس عبد و خادم نبشت توقع براند ز هر مجلست بران از خودش تا نراند کست