سعدی | بوستان | باب ششم در قناعت | بخش ۹ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت کسی گفتشای سغبه خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدارای پسر شرم و باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست همی گفت و بر خویشتن میگریست که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟ بلا جوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد و نان و پیاز جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره دیگران داشت گوش