سعدی | بوستان | باب هفتم در عالم تربیت | بخش ۲۲ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان میبرم کآسیا سنگ زیر به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالاییای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟ چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری