سعدی | بوستان | باب هفتم در عالم تربیت | بخش ۲۴ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقانهای و هوی پریچهرهای بود محبوب من بدو گفتمای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع؟ شنیدم سهی قامت سیمتن که میرفت و میگفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامهتر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بیحمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف