سعدی | بوستان | باب پنجم در رضا | بخش ۱۴ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سائق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم؟ چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بیوضو در نماز ایستی؟ پس این پیر از آن طفل نادانتر است که از بهر مردم به طاعت در است کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق میرود جادهات در آتش فشانند سجادهات