سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح برخاستهای ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح برخاستهای ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست