واژه جو

سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۱۸۲

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد هر که ز ذوقش درون سینه صفاییست شمع دلش را ز شاهدی نگزیرد طالب عشقی دلی چو موم به دست آر سنگ سیه صورت نگین نپذیرد صورت سنگین دلی کشنده سعدیست هر که بدین صورتش کشند نمیرد

معنی سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۱۸۲ | واژه جو