سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۵۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم که من در نفس خویش از تو نمیبینم شکیبایی از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان که دانشمند از این صورت بر آرد سر به شیدایی چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ فراموشم نهای وقتی که دیگر وقت یاد آیی شبی خوش هر که میخواهد که با جانان به روز آرد بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی بیارای لعبت ساقی بگوای کودک مطرب که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد زبان درکش که منظورت ندارد حد زیبایی