سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۵۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز میچنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایه الامانی قلبی لدیک فانی شخصی کما ترانی من غایه اشتیاقی ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون قدر وصالش اکنون دانی که در فراقی یا سعد کیف صرنا فی بلده هجرنا من بعد ما سهرنا و الایدی فی العناقی بعد از عراق جایی خوش نایدم هوایی مطرب بزن نوایی زان پرده عراقی خان الزمان عهدی حتی بقیت وحدی ردوا علی ودی بالله یا رفاقی در سرو و مه چه گوییای مجمع نکویی تو ماه مشکبویی تو سرو سیم ساقی ان مت فی هواها دعنی امت فداها یا عاذلی نباها ذرنی و ما الاقی چند از حدیث آنان خیزیدای جوانان تا در هوای جانان بازیم عمر باقی قام الغیاث لما زم الجمال زما و اللیل مدلهما و الدمع فی المآقی تا در میان نیاری بیگانهای نه یاری درباز هر چه داری گر مرد اتفاقی