سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فریاد من از فراق یار است وافغان من از غم نگار است بیروی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگار است خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است درد دل من ز حد گذشتهست جانم ز فراق بیقرار است کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدار است از دست زمانه در عذابم زان جان و دلم همی فکار است سعدی چه کنی شکایت از دوست چون شادی و غم نه برقرار است