سعدی | مواعظ | قصاید | قصیده شماره ۵۴ - در ستایش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به خرمی و به خیر آمدی و آزادی که از صروف زمان در امان حق بادی به اتفاق همایون و طلعت میمون دری ز شادی بر روی خلق بگشادی به هر مقام که پای مبارکت برسد زمانه را نرسد دست جور و بیدادی بزرگ پیش خداوند بندهای باشد که بندگان خدایش کنند آزادی بهشت گرچه پرآسایشست و ناز و نعیم جز آن متاع نیابی که خود فرستادی تو را سلامت دنیا و آخرت باشد که بیخ خیر نشاندی و داد حق دادی دعای زندهدلانت بلا بگرداند غم رعیت و درویش بردهد شادی خدای عزوجل از تو بنده خشنودست وزان پدر که تو فرزند پرهنر زادی ملوک روی زمین بر سواد منشورت نهاده سر چو قلم بر بیاض بغدادی