سفج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفج .[ س َ ] (اِ) خربزه ٔ خام نارس که آنرا کبال و کالک گویند. (آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ) : نقل ما خوشه ٔ انگور بود ساغر سفج بلبل و صلصل رامشگر بر دست عصیر. بوالمثل بخاری . ما و سر کوی ناوک و سفج و عصیر اکنون که درآمد ای نگارین مه تیر. بخاری . سربسته اگر به آهنی سفج نشان چون سفج شوی کفته شکم توده دهان . سوزنی . ستم را سرزنش میکرد عدلش که خورده ست از فلان پاکیزه یک سفج . شمس فخری . رجوع به سفج شود.
سفج . [ س َ ] (ع اِ) شدت وزش باد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).