سفره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفره . [ س َ ف َ رَ ] (ع اِ) نویسندگان . ج ِ سافر است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ فرشتگان که اعمال بندگان را نگاهدارند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مقعد که مخرج غائط است . (غیاث ) (آنندراج ).
سفره . [ س ُ رَ / رِ ] (اِ) گنابادی «سفره » گیلکی «سوفره »؛ پارچه گسترده که بر آن خوردنی و نوشیدنی نهند، دستارخوان . (از حاشیه ٔ برهان قاطعچ معین ). دستارخوان . (آنندراج ) (دهار) : بگسترده بر سفره بر نان نرم یکی گور بریان بیاورد گرم . فردوسی . شام ار دهد بمن دهدم خجلت هم نقمتست سفره ٔ ناهارش . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٢٠٨). شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام کز کاسه ٔ سر کاسه بود سفره ٔ خوان را. انوری . بر سفره هرآنکه خورد حلوا چون سفره شود رسن بگردن . مجیر بیلقانی . بسفر سفره گزین خونچه مخواه مرد خوان باش غم خانه مخور. خاقانی . از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش تا نشنوم زسفره ٔ دونان صلای نان . خاقانی . تا که سفره ٔ روی او پنهان شود تا نگین حلقه ٔ خوبان شود. مولوی . ادیم زمین سفره ٔ عام اوست . سعدی . گر نباشد بدعوتی سفره میشود او دراز خوان هموار. نظام قاری . هرچه بر سفره و خوان تو نهند هرچه در کام و دهان تو نهند. جامی . ♦ امثال : باز فلان سفره اش را باز کرد. جان پدر تو سفره ٔ بی نان ندیده ای . سفره اش همیشه پهن است . سفره رنگین کن است . سفره ٔ نیفتاده بوی مشک میدهد. سفره ٔ نیفتاده یک عیب دارد، سفره ٔ افتاده هزار عیب . فلان باز سفره اش را گشود. نان خود را بر سر سفره ٔ مردم مخور. هیچ سفره یک نانه نباشد. ◄ طعام مسافر. (دهار) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ◄ توشه دان و توشه دان مسافر. (منتهی الارب ).