سفری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفری . [ س َ ف َ ] (ص نسبی ) سفرکننده . مسافر : منزل تست جهان ای سفری جان عزیز سفرت سوی سرائیست که آن جای بقاست . ناصرخسرو. مرد سفری ز لطف رایش چون سایه فتاد زیر پایش . نظامی . مثال اسب و الاغند مردم سفری نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار. سعدی . دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش بی چاره ندانست که یارش سفری بود. حافظ. در زلف چین فکند و مرا دل ز دست برد چون شام بشکند سفری بار میکند. (از مطلع السعدین ). ◄ هم سفر : عشق با من سفری گشت و بماند مونس من بحضر خسته جگر. فرخی . ◄ مخصوص سفر. موقتی، مقابل دائمی . ♦ سفری خانه ؛ مجازاً به معنی این جهان : چون بی بقاست این سفری خانه اندر او باکی مدار هیچ گرت پشت بی قباست . ناصرخسرو.