سفلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفلة. [ س ِ ل َ ] (ع ص ) فرومایه . (غیاث ). مردم ناکس و فرومایه . (از آنندراج ) (منتهی الارب ). ناکسان . (مهذب الاسماء). پست . (دهار). سفلةالناس و سَفِلَتهم اسافلهم و غوغاؤهم . (اقرب الموارد) : چرخ فلک هرگز پیدا نکرد چون تو یکی سفله و تنک و ژکور. رودکی . سفله فعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا روی سفله ننگری . ابوشکور بلخی . نه من از جوریکی سفله برادر که مراست از بخارا برمیدم چو خران از نیشو. ابوالعباس . ... مردمانی بسیار خواسته اند و سفله . (حدود العالم ). همان بددل و سفله و بی فروغ سرش پر ز کین و زبان پرفروغ . فردوسی . ستایش نباید سر سفله مرد بر سفلگان تا توانی مگرد. فردوسی . پیش من این سفله بچاه اوفتد من سر از این چه بفلک برکنم . ناصرخسرو. مدار دست گزافه به پیش این سفله که دست باز نیاری مگر شکسته و شل . ناصرخسرو. سفله دارد ز بهر روزی بیم نخورد دیگ گرم کرده کریم . سنایی . سفله گان را و رادمردان را کار بر یک قرار و حال نماند. خاقانی . سنگ سیاه کعبه را بوسه زده پس آنگهی دست سفید سفلگان بوسه زنم دریغ من . خاقانی . سفله را اقطاع دنیی بهتر از عقبی بود خود جعل را بوی سرگین به ز عود و عنبر است . عطار. هر که او سفله را بزرگ کند سعی در فربهی گرگ کند. کمال الدین اسماعیل . تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار. سعدی . گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که باندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد. (سعدی ). در مقامی که بیاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش . حافظ.