واژه جو

سقرلاط

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سقرلاط. [ س ِ ق ِ ] (معرب، اِ) همان سقرلات است : بنگر بچکمه های سقرلاط سرخ و زرد همچون گل دوروی و درون پر ز ژاله ها. نظام قاری . چکمه ٔ صوف سقرلاط است شاه ملک تن ای که میدانی چنین داری برو گویی مزن . نظام قاری . کسی که عجب سقرلاط سبز و سنجابش بود به آب و علف گشته مفتخر چون خر. نظام قاری .

معنی سقرلاط | واژه جو