واژه جو

سقیم کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سقیم کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناقص کردن . معیوب نمودن : شیر دندان نمود و پنجه گشاد خویشتن گاو فتنه کرد سقیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٨).

معنی سقیم کردن | واژه جو