سلامة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلامة. [ س َ م َ ](اِخ ) ابن عبدالباقی بن سلامة مکنی به ابوالخیر الانباری . وی مردی عالم بعلم قراآت و عربی و فنون ادب بود.و فنون ادب را نزد علی بن طاووس آموخت . پس بمصر رفت و در آنجا سکونت گزید. و مقام صدارت مسجد جامع عمروبن العاص را قبول کرد. او راست مصنفاتی از آنجمله شرح بر مقامات حریری . وی بسال ٥٠٣ در مصر بدنیا آمد و بسال ٥٩٠ در همانجا درگذشت . (معجم الادباء ج ٤ ص ٢٤٥).
سلامة. [ س َ م َ ] (اِخ ) ابن جندل بن عمروبن کعب التمیمی وی بسال ٢٣ قبل از هجرت درگذشت . شاعری جاهلی و از اهل حجاز است و در طبقه ٔ «متلمس » بشمار آمده است . شعر او در حکمت وجودت است و در جمهره اشعار عرب او را قصیده ای است . (اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٧٧). و رجوع به معجم المطبوعات شود.
سلامة. [ س َ م َ ] (اِخ ) ابن غیاض بن احمد ابوالخیر الکفر طایی نحوی وی ادب را در مصر نزد علی بن ابی القاسم علی بن جعفربن القطاع السعدی فراخواند. و او را مصنفاتی است از آنجمله کتاب التذکرة و کتاب ماتلحن فیه العامه فی زمانه، و رسالة فی الحض در تعلیم عربیت . وی بسال ٥٣٣ درگذشته است . اشعار زیر از اوست : اقنع نفسک فالقناعة ملبس لایطمع الاشرار فی تخریقه فلرب مغرور غدا تغریقه فی حرصه سبباً الی تغریقه . (معجم الادباء ج ٤ ص ٢٤٦).